-----------------------------------
صبح است ، وقت گنجشک ...
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:18 توسط مولانا ابراهیمی
|
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:57 توسط مولانا ابراهیمی
|
دستان خود را سبد کردم ...
زمستانی ترین قلبم ، باور نداری تو
شهریورین - سردم ، باور نداری تو
تو فروردین سبز چشم امیدم کجا بردی؟
برایت یک نفس زردم ، باور نداری تو
چو شب نور از رخ ماه ات نمی دزد ام
شمع قامت بسته ی مرگم ، باور نداری تو
پروانه ام ، آغوش پر کن به راز غنچه ها
دستان خود را سبد کردم ، باور نداری تو
سر به سر لاله بریدن را چه خوب آموختیم
دل به دل غمباد ی دردم ، باور نداری تو
مولانا دوباره شمس را گم کرد؟ از دنیا ..
سیلی جانانه ای خوردم ، باور نداری تو
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 21:51 توسط مولانا ابراهیمی
|
جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:58 توسط مولانا ابراهیمی
|
چون درآيد مه از تويی به سخن
گرچه " به " دانی اعتراض مکن
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:58 توسط مولانا ابراهیمی
|
هنر به چشم عداوت ، بزرگتر عيب است
گل است سعدى و در چشم دشمنان خار است
نور گيتى فروز چشمه هور
زشت باشد به چشم موشك كور
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:19 توسط مولانا ابراهیمی
|
شاید چیزی ننویسد ... ولی فقط خواستم حرف دلش را بزند و ...
«حمیدبهادری»
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:5 توسط مولانا ابراهیمی
|